مجلسی، محمدتقی

از ویکی‌نور - دانشنامه تخصصی نور
پرش به: ناوبری، جستجو
مجلسی، محمدتقی بن مقصودعلی
نام مجلسی، محمدتقی بن مقصودعلی
نام های دیگر مجلسی اول
نام پدر مقصودعلی اصفهانی
متولد 1002
محل تولد اصفهان
رحلت 11 شعبان 1070ق
اساتید پدر گرامی ایشان ملا مقصودعلی اصفهانی

بهاءالدین محمد عاملی شیخ بهائی

میرداماد

مولا عبدالله شوشتری

برخی آثار ‏ریاض المومنین و حدائق المتقین و فقه الصالحین
کد مؤلف AUTHORCODE05055AUTHORCODE

محمدتقی بن مقصود علی اصفهانی (1003-1070ق)، معروف به مجلسی اول از علما و محدثان مشهور قرن یازدهم هجری، مدرس حوزه علمیه اصفهان در دوران صفویه و پدر علامه محمدباقر مجلسی (صاحب بحارالانوار) و آمنه بیگم  همسر ملا صالح مازندرانی است. از جمله آثار ارزشمند وی روضه المتقین و لوامع صاحب قرانی

اساتید

از اساتید ایشان می‌توان به افراد زیر اشاره کرد:

پدر گرامی ایشان ملا مقصودعلی اصفهانی

بهاءالدین محمد عاملی شیخ بهائی

میرداماد

مولا عبدالله شوشتری

ميرفندرسکی

قاضی ابو السرور

امير اسحاق استرآبادی

شيخ عبدالله بن جابر عاملی (پسر عمه مجلسی)

و ملا محمد قاسم عاملی(دايی مجلسی)  

مجلسی از نگاه بزرگان

مرحوم محدّث قمى(ره) در کتاب شریف فوائد الرضویة در شرح فضائل و مناقب مرحوم علاّمه محمدتقى مجلسى چنین درج کرده:

محمدتقى بن المقصود على الملقب بالمجلسی الاول جامع الفنون العقلیة و النقلیة حاوى الفضائل العلمیة و العملیة صاحب النفس القدسیة و السمات الملکیة و المقامات العلیة و المنامات الصادقة الروحانیة و الإلهامات الربانیة ناشر الاخبار الدینیة المؤید بالفیض القدسى والد شیخنا العلامة محمدباقرالمجلسی قدس اللّٰه سرّهما و رفع فی الملإ الاعلى ذکرهما.

صاحب حدائق المقربین گفته که ملا محمدتقى تلمیذ ملا عبداللّٰه شوشترى و شیخ بهاءالدین رحمهما اللّٰه بوده و در علم فقه و تفسیر و حدیث و رجال فائق اهل دهر خویش بود و در زهد و تقوى و عبادت و ورع و ترک دنیا تالى تلو استادش ملا عبداللّٰه بوده و پیوسته در ایام حیات خود مشغول به ریاضیات و مجاهدات و تهذیب اخلاق و عبادات و ترویج أحادیث و سعى در حوائج مؤمنین و هدایت خلق بوده و به یمن همتش احادیث اهل‌بیت عصمت علیهم‌السلام انتشار یافت و بنور هدایتش جمع بسیارى هدایت یافتند.

و هم نقل فرموده در بعض تألیفات رائقه خویش که اتفاق افتاد از براى من تشرف به زیارت عتبات عالیات پس زمانى که وارد نجف اشرف شدم زمستان داخل شد پس من عزم کردم که طول زمستان را در نجف بمانم پس مالى را که کرایه کرده بودم رد کردم پس شبى در خواب دیدم حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را که لطف بسیار با من فرمود و فرمایش کرد که بعد از این در اینجا توقف مکن و برو بشهر خودت اصفهان همانا وجود تو نفعش بیشتر است و نیکوتر و چون من بسیار اشتیاق داشتم در تشرف به آستان مقدس مبالغه کردم در استدعاء از آن حضرت که رخصت توقف دهد قبول نفرمود و فرمود که شاه عباس وفات مى‌کند در این سال و مى‌نشیند شاه صفى به جاى او و حادث مى‌شود در بلاد شما فتنه‌هاى سخت و حق تعالى خواست که تو در مثال این فتنه در اصفهان باشى و بذل کنى طاقت خود را در هدایت خلق

«أنت ترید أن تجیء إلى باب اللّٰه وحدک و اللّٰه تعالى یرید أن یجیء الیه بیمن هدایتک سبعون ألفا فارجع إلیهم فانه لا بد لک من الرجوع»

«تو مى‌خواهى تنها بیایى بسوى باب اللّٰه و خداوند تعالى اراده کرد به یمن هدایت تو هفتاد هزار نفر بسوى او بیایند پس برگرد به درستى که چارئى نیست از براى تو جز برگشتن»

پس رجوع کردم به اصفهان و حکایت کردم خواب خود را براى بعض خواص خود و او نقل کردم براى نواب رضوان مکان یعنى شاه صفى و اتفاقا در این ایام در مدرسه صفویه تشریف داشت پس نگذشت مگر ایام قلیلى که خبر رسید که نواب خاقان شاه عباس رضوان مکان در سفر مازندران به رحمت ایزدى پیوست پس شاه صفى به جاى او بر اریکه سلطنت نشست.

وفات

مجلسی در یازدهم شعبان سال 1070 ق. در اصفهان رحلت نمود و در تاریخ او گفته شد(مسجد و منبر از صفا افتاد) و ایضا (صاحب علم رفت از عالم) و ایضا (افسر شرع اوفتاد و بى‌سر و پا کشت فضل).

قبر شریفش در مسجد جامع اصفهان است.

آثار

و از براى او مصنفات شریفه نافعه مانند شرح بر من لا یحضره الفقیه به فارسیه و شرح دیگر به عربیه و شرح او بر صحیفه کامله و بر بعض کتاب تهذیب و بر زیارت جامعه و بر حدیث همام و حواشى او بر اصول کافى و رساله در افعال حج و رساله در رضاع و اجازات کثیره إلى غیر ذلک، و این بزرگوار مؤید من عند اللّٰه و استاد علماء و مربّى فضلاء بوده و آثار او در اسلام بسیار است و اگر نباشد از آثار جز نجل جلیل و فرزند نبیلش هر آینه کفایت مى‌کند تا چه رسد به سایر علماى دیگر که تلمیذ او بوده‌اند و مصنفات نافعه فائقه‌اش و نشر دادن او صحیفه کامله را در میان مردم و غیر ذلک.

مرحوم مجلسى در بحار مى نویسد که بعد از ائمه معصومین علیهم‌السلام پدرم سبب و وسیله شد که من به درجات عالیات و راه‌هاى هدایت رسیدم.

کرامات او

اول شیخ مرحوم ما نور اللّٰه مرقده در حکایت 64 نجم ثاقب از شرح من لا یحضره الفقیه ملا محمدتقى مذکور نقل کرده که در ضمن احوال متوکل بن عمیر که راوى صحیفه کامله است فرموده که من در اوایل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذکر جنابش قرارى نبود تا آن که دیدم در میان بیدارى و خواب که صاحب الزمان صلوات اللّٰه علیه ایستاده در مسجد جامع قدیم که در اصفهان است قریب بدر طنابى است که الآن مدرس من است پس سلام کردم بر آن جناب و قصد کردم که پاى مبارکش را ببوسم پس نگذاشت مرا و گرفت مرا پس بوسیدم دست مبارکش را و پرسیدم از آن جناب مسائلى که مشکل شده بود بر من که یکى از آنها این بود که من وسوسه داشتم در نماز خود و مى‌گفتم که آنها نیست به نحوى که از من خواسته‌اند و من مشغول بودم به قضا و میسر نبود براى من نماز شب و سؤال کردم از شیخ خود شیخ بهائى علیه الرحمة از حکم آن

پس گفت: به جاى آر یک نماز ظهر و عصر و مغرب بقصد نماز شب و من چنین مى‌کردم

پس سؤال کردم از حجت علیه السّلام که من نماز شب بکنم

فرمود نماز شب بکن و به جاى نیار مانند آن نماز مصنوعى که مى‌کردى

و غیر اینها از مسائلى که در خاطرم نماند

آن گاه گفتم اى مولاى من میسر نمى‌شود براى من که برسم به خدمت تو در هر وقتى پس عطا کن بمن کتابى که همیشه عمل کنم بر آن

پس فرمود که من عطا کردم به جهت تو کتابى به مولى محمد تاج و من در خواب او را مى‌شناختم پس فرمود برو و بگیر آن کتاب را از او

پس بیرون رفتم از در مسجدى که مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطیخ که محله‌ایست در اصفهان پس چون رسیدم به آن شخص و مرا دید گفت ترا صاحب الامر فرستاده نزد من گفتم آرى پس بیرون آورد از بغل خود کتاب کهنه چون باز کردم آن را و ظاهر شد براى من که آن کتاب دعا است پس بوسیدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم بسوى صاحب الأمر علیه‌السلام که بیدار شدم و آن کتاب با من نبود

پس شروع کردم در تضرع و گریه و ناله به جهت فوت آن کتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم از نماز و تعقیب و در دلم چنین افتاده بود که مولانا محمد همان شیخ بهائى است و نامیدن حضرت او را به تاج به جهت اشتهار اوست در میان علماء پس چون رفتم به مدرس او که در جوار مسجد جامع بود دیدم او را که مشغول است به مقابله صحیفه کامله و خواننده سید صالح أمیر ذو الفقار گلپایگانى پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن کار و ظاهر آن بود که کلام ایشان در سند صحیفه بود لکن به جهت غمى که بر من مستولى بود نفهمیدم سخن او و سخن ایشان را و من گریه مى‌کردم پس رفتم نزد شیخ و خواب خود را به او گفتم و گریه مى‌کردم به جهت فوات کتاب

پس شیخ گفت بشارت باد ترا به علوم الهیه و معارف یقینیه و تمام آن چه همیشه مى‌خواستى تا آن که گفته پس قلبم ساکن نشد و بیرون رفتم با گریه و تفکر تا آن که در دلم افتاد که بروم به آن سمتى که در خواب به آن جا رفتم پس چون رسیدم به محله دار بطیخ پس دیدم مرد صالحى را که اسمش آقا حسن بود و ملقب به تاج پس چون رسیدم به او و سلام کردم بر او گفت یا فلان کتب وقفیه نزد من است که هر طلبه که از آن مى‌کرد عمل نمى‌کند به شروط وقف و تو عمل مى‌کنى به آن بیا و نظر کن باین کتب و هر چه را که محتاجى به آن بگیر پس با او رفتم در کتابخانه او پس اول کتابى که بمن داد کتابى بود که در خواب دیده بودم پس شروع کردم در گریه و ناله و گفتم مرا کفایت مى‌کند

و در خاطر ندارم که خواب را براى او گفتم یا نه و آمدم در نزد شیخ و شروع کردم در مقابله با نسخه او که جد پدر او نوشته بود از نسخه شهید ره و شهید ره نسخه خود را نوشته بود از نسخه عمید الرؤساء و ابن سکون و مقابله کرده بود با نسخه ابن ادریس بدون واسطه یا به یک واسطه و نسخه که حضرت صاحب الأمر علیه السّلام بمن عطا فرمود از خط شهید ره نوشته شده بود و نهایت موافقت داشت با آن نسخه حتى در نسخها که در حاشیه آن نوشته شده بود

و بعد از آن که فارغ شدم از مقابله شروع کردند مردم در مقابله نزد من و به برکت عطاى حجت علیه السّلام گردید صحیفه کامله در بلاد مانند آفتاب طالع در هر خانه و سیما در اصفهان زیرا که براى اکثر مردم صحیفه‌هاى متعدده است و اکثر ایشان صلحاء و اهل دعا شدند و بسیارى از ایشان مستجاب الدعوة و این آثار معجزه‌ایست از حضرت صاحب علیه السّلام و آن چه خداوند عطا فرمود بمن از برکت صحیفه احصاى آن را نمى‌توانم بکنم.

رؤیاى دوم در فضیلت زیارت جامعه و حقانیت او پس فرمود:

چون حضرت آفریده‌گار مرا توفیق زیارت امیرالمؤمنین علیه السّلام کرامت فرمود در حوالى روضه مقدسه مشغول به مجاهدات گشتم و به برکت آن بزرگوار مکاشفات بسیار بر من روى داد که عقول ضعیفه آن را متحمل نمى‌تواند شد در آن عالم دیدم بلکه اگر بخواهم مى‌گویم که در میان نوم و یقظه بودم که ناگاه دیدم که در سرّ من رأى هستم و مشهد آنجا را در غایت ارتفاع و زینت دیدم و دیدم لباس سبزى از لباسهاى بهشت بر سر قبر امامین همامین عسکریین افکنده بودند که در دنیا مثل آن را ندیده بودم و آقاى ما حضرت صاحب الأمر صلوات اللّٰه علیه را دیدم که نشسته و بر قبر تکیه کرده و روى آن جناب به جانب در است پس چون آن جناب را دیدم شروع کردم به خواندن زیارت جامعه به صوت بلند مانند مدح گویندگان

پس چون تمام کردم آن جناب فرمود که خوب زیارتى است عرضه کردم که‌اى آقاى من روحم به فداى تو باد این زیارت جد تست و اشاره کردم به جانب قبر مبارک

فرمود: بلى داخل شو چون داخل شدم نزدیک در ایستادم آن جناب فرمود که پیش بیا عرض کردم که مى‌ترسم به سبب ترک ادب کافر شوم

آن جناب فرمود که چون به اذن ما باشد باکى نیست پس اندکى پیش رفتم و حال آن که ترسناک بودم و مى‌لرزیدم

پس آن جناب فرمود که پیش بیا بنشین عرض کردم که مى‌ترسم پس فرمود که مترس و بنشین پس چون نشستم مانند نشستن غلامى در نزد آقاى خود

آن بزرگوار فرمود استراحت کن و مربع بنشین پس به درستى که تو زحمت کشیده و پیاده و پاى برهنه آمدى

بالجمله از آنجا بالنسبة باین بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آنها را فراموش نمودم پس از خواب بیدار شدم

و همان روز اسباب زیارت فراهم آمد بعد آن که مدتى بود که راه مسدود بود پس موانع رفع شد و با پاى برهنه و پیاده به زیارت آن جناب شرفیاب شدم و شبى در روضه مقدسه مکرر این زیارت را خواندم و در راه و در روضه کرامات عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد.

وابسته‌ها