نقد الآراء المنطقية و حل مشكلاتها

از ویکی‌نور - دانشنامه تخصصی نور
پرش به: ناوبری، جستجو
‏‏نقد الآراء المنطقية و حل مشكلاتها
NUR35747J1.jpg
پدیدآوران کاشف‌الغطاء، علی بن محمدرضا (نويسنده)
ناشر مؤسسة النعمان
مکان نشر لبنان - بيروت
موضوع

سفسطه

منطق - نقد و تفسير
زبان عربی
تعداد جلد 2
کد کنگره
‏‏BC‎‏ ‎‏78‎‏ ‎‏/‎‏ع‎‏4‎‏ک‎‏2
نورلایب مشاهده
کتابخوان مشاهده


‏نقد الآراء المنطقية و حل مشكلاتها، تألیف شیخ علی کاشف‌الغطاء، کتابی است در موضوع منطق که نویسنده در آن، اشکالات واردشده به برخی از قواعد منطقی را ذکر کرده و به برخی از آنها پاسخ داده است.

ساختار

کتاب از یک مقدمه در تاریخ علم منطق و دو قسم تشکیل شده است. مطالب این دو قسم برحسب کتبی که در مدارس دینی و حوزوی تدریس می‌شود مرتب شده است. قسم اول در تصورات و قسم دوم در تصدیقات است و در خاتمه بحث مغالطات مطرح شده است.

گزارش محتوا

علم منطق که به علم میزان، رئیس علوم، خادم علوم و علم عقل نیز نام‌گذاری شده است، تاریخ آن به سه قرن قبل از میلاد حضرت مسیح(ع) برمی‌گردد. واضع آن ارسطو در 322 قبل از میلاد از دنیا رفت. این کار به امر ذوالقرنین صورت گرفت. بعد از ارسطو، جالینوس (متوفی 160م) و فرفوریوس (متوفی 303م) آمدند که فرفوریوس بر نوشته‌های ارسطو مقدمه‌ای نوشت و آن را ایساغوجی (کلیات خمس) نامید.

اولین شخصی که کتب ارسطو را به زبان عربی برگرداند، کاتب ابوجعفر منصور عباسی، عبدالله بن مقفع (متوفی 142ق) بود.

فارابی (متوفی 339ق) نیز از جمله کسانی است که سعی وافری در تصحیح و شرح این علم نموده؛ به‌گونه‌ای که کتب او از بهترین آثار در این علم بشمار می‌رود و به همین سبب، به معلم ثانی مشهور گشت.

ابوحامد غزالی (متوفی 505ق)، اولین کسی است که علم منطق را با علوم مسلمین درآمیخت.

در قرن چهارم برخی از دانشمندان مسلمان در نقد منطق آثاری نوشتند؛ همانند کتاب «الآراء و الديانات» ابن نوبختی، کتاب «الدقائق» ابوبکر بن طبیب، «التقريب لحدود المنطق» ابن حزم، «صون المنطق و الكلام في فن المنطق و الكلام» جلال‌الدین سیوطی.

برخی از فقها شدیدا منطق را مورد هجمه قرار داده و فراگیری آن را حرام و زندقه ‎دانستند[۱].

بخش اول کتاب در تصورات و بخش دوم آن در تصدیقات است. شیوه نویسنده بر این است که بخشی از قواعد و مطالب کتاب‌های منطق را ذکر و در ادامه اشکالاتی را که بر آن گرفته شده، با ذکر تعداد آنها بیان نموده و برخی از آنها را پاسخ داده و برخی دیگر را ‎پذیرفته است.

نویسنده در تقسیم علم به تصور و تصدیق می‌گوید: «اتفق المنطقيون علی تقسيم العلم إلی التصور و التصديق و يرد عليه ستة إيرادات» (منطق‎دانان، یک‎زبان، علم را به تصور و تصدیق تقسیم نموده و بر این نظریه شش اشکال وارد شده است):

  1. این نوع تقسیم، تقسیم یک‎ چیز به خودش و غیرش است؛ زیرا هر علمی تصور است و هر تصوری علم است و این دو مترادفند.
  2. اگر مقصود منطقیان از تصور، ادراک به ‎شرط عدم حکم باشد، یعنی ادراک به ‎شرط لا، پس لازمه‌اش این است که تصورات همراه با تصدیق، قسم سومی از علم باشد؛ زیرا نه از قسم تصورات ساده‌اند؛ چون با حکم همراهند و نه از قبیل تصدیق؛ چون یا از اجزای تصدیقند و یا از شروط آن، نه خود آن و اگر مقصود آنان از تصور، ذات آن بدون اعتبار حکم و عدم حکم باشد، یعنی تصور لا بشرط، این، همان علم و عین مقسم است؛ پس صحیح نیست که قسمی از علم قرار بگیرد...
  3. علمی که مقسم است، تصور بر آن صدق می‌کند؛ پس نتیجه آن این است که مقسم، قسمی از اقسام خود باشد.
  4. اگر تصدیق عبارت از حکم یا مجموع مرکب از تصورات سه‌گانه به‍‌همراه حکم باشد، پس تصدیق قسیم تصور و مقابل با آن می‌شود؛ درحالی‌که تصور عبارت از نفس علم است، پس تصدیق مقابل با علم می‌شود؛ حال چگونه تصدیق قسمی از علم می‌باشد و اگر تصدیق عبارت است از نفس تصور بر وجهی که حکم بر آن بار شود و اذعان در آن صورت گیرد، پس قسمی از تصور می‌شود؛ پس چگونه قسیم تصور و مقابل با آن قرار می‌گیرد؟
  5. تصور و تصدیق به علم و جهل تقسیم می‌شوند پس در آن خطا واقع می‌شود؛ بنابراین اگر علم به این دو تقسیم گردد، لازمه آن این است علم به علم و جهل تقسیم گردد و تقسیم علم به خودش و ضدش محال است.
  6. مورد قسمت، علم است؛ زیرا در اینجا بحث درباره تقسیم علم است و هر علمی یا تصور است یا تصدیق، بنابراین از شکل اول نتیجه این می‌شود که مورد قسمت یا تصور است یا تصدیق و این نتیجه باطل است؛ زیرا مورد قسمت اگر تصور باشد، صحیح نیست که به تصدیق تقسیم بشود و اگر تصدیق باشد جایز نیست که به تصور تقسیم شود[۲].

نویسنده بعد از ذکر هریک از اشکالات مذکور، به آنان پاسخ می‌دهد و نسبت به اشکال آخر نیز به بحث مغالطات ارجاع می‌دهد[۳].

نویسنده بعد از مباحث تصور و تصدیق در پایان کتاب به مباحث مغالطات می‌پردازد. ایشان در این مباحث نمونه‌هایی از مغالطات صورت‌گرفته را ذکر و به آن‌ها پاسخ می‌دهد. اولین مغالطه‌ای که ایشان به آن اشاره می‌کند، قیاس مستفاد از آیه شریفه وَ لَوْ عَلِمَ اَللّٰهُ فِيهِمْ خَيراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ﴿انفال: 23﴾ (اگر خدا [نسبت به پذیرفتن هدایت، شایستگی و..] خیری در آنان می‌دید، یقیناً ایشان را شنوا [ی حقایق و معارف] می‌کرد و اگر [با لجبازی و عنادی که فعلاً دارند] آنان را شنوا کند، باز اعراض‎کنان، روی [از حق] می‌گردانند)، است. شرح آن چنین است: قیاسی که در این آیه شریفه وجود دارد از قبیل شکل اول است که نتیجه آن چنین می‌شود: «لو علم الله فيهم خيرا لتولوا»؛ یعنی اگر خداوند خیری در آنان می‌دید اعراض می‌کردند؛ که این یک نتیجه کاذب است؛ زیرا انصراف از حق با علم خدا به وجود خیر در آنها منافات دارد. نویسنده در جواب می‌گوید: در اینجا قیاس از نوع شرطی مرکب از دو قضیه متصله است که شرط انتاج آن لزومیه بودن کبری است در صورت لزومیه بودن صغری؛ لکن در اینجا هرچند صغری لزومیه است، ولی کبری اتفاقیه است. بدین معنا که ملازمه‌ای بین شنواندن و رویگردانی وجود ندارد؛ زیرا اگر ملازمه وجود داشته باشد، هرجا که بحث شنواندن از جانب خدا باشد باید روگردانی نیز وجود داشته باشد؛ درنتیجه می‌بایست هیچ مطیعی در جهان وجود نداشته باشد[۴].

تعداد مغالطات و جواب آن‌ها در این بخش به عدد 34 ختم می‌شود که نویسنده بعد از ذکر هرکدام و جوابیه آن، به تعدادی از مغالطات در متن کتاب نیز اشاره و به آدرس آنها بسنده می‌کند[۵].

وضعیت کتاب

فهرست محتویات هر جلد در انتهای آن آمده است.

کتاب خالی از پاورقی است.

پانویس

منابع مقاله

مقدمه و متن کتاب.

وابسته‌ها