كلمة حول الفقه و تطوره

از ویکی‌نور - دانشنامه تخصصی نور
پرش به: ناوبری، جستجو
کلمه حول الفقه و تطوره
NUR00510J1.jpg
پدیدآوران جوادی آملی، عبدالله (نویسنده)
ناشر جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامي
مکان نشر قم - ایران
چاپ 1
زبان عربی
تعداد جلد 1
کتابخوان مشاهده

كلمة حول الفقه و تطوره، رساله‌اى است كوتاه از آیت‌الله جوادى آملى كه با نگاهى مادى و معنوى به فقه، توضيحات و مطالب جالب توجهى را درباره اين علم شريف بيان نموده‌اند. اين رساله، عربى بوده و در سال 1364 ش، تأليف گرديده است.

ساختار

اين رساله با مقدمه‌اى خيلى كوتاه، در هفده نكته به موارد مذكور اشاره كرده است.

گزارش محتوا

اولين نكته كتاب در مورد آيه 6 سوره انشقاق است كه مى‌فرمايد: «يا أيها الإنسان إنك كادح إلى ربك كدحا فملاقيه». در اين‌جا اشاره به مرگ انسان و انتقالش از دارى به دار ديگر شده است.

مؤلف، در اين‌جا به آيات 36 سوره قيامت و آيه 21 سورهق نيز اشاره نموده است.

در نكته بعدى از ضرورت داشتن توشه تقوى براى مسافر مسير سير و سلوك سخن گفته، مى‌افزايد اين صراطى كه ادق از شعر و أحد از سيف است بايد توشه‌اى الطف از كل لطيف و ارق از كل رقيق داشته باشد و آن زاد و توشه چيزى نيست جز تقوا كما اينكه در آيه 197 سوره بقره مى‌فرمايد: «و تزودوا فإن خير الزاد التقوى».

ايشان دو بال علم و عمل را لازمه سير سالك إلى الله مى‌داند كه به همراه نيت صحيح مى‌توانند مركب اين راه پرفراز و نشيب باشند.

مؤلف، در قسمت بعدى مى‌گويد: آنچه از علوم متكفل بيان آن زاد و توشه تقوى مى‌باشد، همان فقه است، چرا كه معنى اصطلاحى فقه، حكمت عمليه‌اى است كه بدان کیفیت ارتباط انسان با مولايى كه وى را آفريده و... معلوم مى‌گردد چنان‌كه کیفیت معامله انسان با غير خودش از افراد هم‌نوعش با همين فقه معلوم خواهد شد، پس نتيجه اينكه بر سالك لازم است كه تفقه نمايد و گر نه در سرزمين جاهليت دچار بدبختى و گمراهى خواهد شد.

امام على(ع) مى‌فرمايد: «من اتجر بغير فقه فقد ارتطم في الربا».

در نكته پنجم خاطرنشان شده است كه ترقى جامعه انسانى در گرو شناخت احكام الهى و عمل به آنهاست.

در نكته ششم مى‌فرمايد فقه حكمتى عملى است كه سعادت دنيا و آخرت هر دو مبتنى بر آن مى‌باشد، سپس با اشاره به اظهار نظرى از ابوحامد غزالى كه فقه را علم دنيا مى‌داند، مانند علم طب، به كلام فيض كاشانى در ذيل كلام غزالى استناد مى‌كند كه فرموده:

اين حرف صحيح نيست، زيرا بر خلاف تصور ابوحامد، فقه علمى است كه سرچشمه‌اش در آموزه‌هاى وحى مى‌باشد و براى تهذيب اخلاق، عمل صحيح به احكام لازم است.

پس به نظر مؤلف فقه مايه سعادت دنيا و آخرت انسان‌ها مى‌باشد، لكن اين سعادت، به صرف دانستن علم فقه حاصل نمى‌گردد و همراهى عمل با آن لازم است؛ اين مطلبى است كه در نكته هفتم بيان شده است.

ايشان، در ذيل نكته هشتم بالاترين درجات كمال براى سالك إلى الله را لقاى الهى مى‌داند و مى‌گويد: چنين چيزى جز براى صاحب نفس مطمئنه ممكن نمى‌گردد، چرا كه آيه‌هاى 27 تا 30 سوره فجر نيز به صراحت مى‌گويند: «يا أيتها النفس المطمئنة ارجعي إلى ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي».

نكته بعدى در بيان معناى فقه و فقيه است. ايشان تعاريف علما را در اين زمينه مختلف مى‌داند و از مجلسى اول نقل مى‌كند كه گفته: فقيه در عرف قدما به محدث عالم گفته مى‌شده است، لكن اين عبارت در مورد عالم تارك دنيا و راغب در آخرت مصداق دارد. ايشان نظر كاشف الغطا را نيز در اين باره بازگو كرده است.

در نكته بعدى تكامل حقيقى فقه را مشروط به تطور حقيقى در اصول فقه مى‌دانند و در نكته يازدهم مى‌فرمايند:

هر چيزى كه قابل تطور ذاتى يا فعلى باشد حتما مادى خواهد بود، پس هر چيزى كه قابل تطور و تكامل نيست يقينا غير مادى و روحانى مى‌باشد.

ايشان براى تطور مورد نظر خود؛ یعنى تطور تكاملى در فقه، به كلامى از مرحوم شيخ طوسى در مبسوط اشاره مى‌كنند كه فرموده: «و كنت على قديم الوقت و حديثه متشوق النفس إلى عمل كتاب يشتمل على ذلك تتوق نفسي إليه فيقطعني عن ذلك القواطع و تشغلني الشواغل و تضعف نيتي أيضا فيه قلة رغبة هذه الطائفة فيه و ترك عنايتهم به لأنهم ألقوا الأخبار و ما رووه من صريح الألفاظ حتى أن مسئلة لو غير لفظها و عبر عن معناها بغير اللفظ المعتاد لهم تعجبوا منها و قصر فهمهم عنها...» و اضافه مى‌كند كه اين شيخ طوسى بود كه با اين فكر نو و عظمت علمى توانست آن حركت اساسى تاريخى را به فقه بدهد كه تا مدت‌ها و حتى تا به امروز نيز آثارش هويداست.

دوازدهمين نكته اين است كه براى يك تطور علمى دو نوع عامل لازم است: 1- عوامل خارجى. 2- عوامل داخلى.

عوامل داخلى، همان براهين و موضوعات موجود در متن علم است كه مى‌تواند منشأ تحول باشد و عوامل خارجى، اساتيد خبره، دانش‌جويان باهوش و...مى‌باشند.

در فقه ما كه ريشه در نقل دارد بايد توجه داشت كه عقل نيز يكى از ادله غير قابل انكار آن بوده و جايگاهش هيچ‌گاه نبايد تضعيف گردد چنان‌كه نبايد جايگاه آن در فقه كه به عنوان يك علم نقلى است با جايگاه آن در فلسفه و علوم الهى كه علوم عقلى هستند، خلط شود؛ در فقه كاربرد عقل فقط براى ادراك مطالب است و مواد مدرکه همگى يا بيشترشان منقولات شرعى مى‌باشند.

نكته بعدى اين است كه مانع اساسى براى تطور فقه اعتبار خبر واحد است؛ آن هم اعتبارى كه اصوليون بدان معتقدند نه اعتبارى كه اخباریون بدان اعتقاد دارند، زيرا خبر واحد راهى است كه سالك را به اكثر احكام و فروع هدايت مى‌كند، لكن طى اين مسير بدون چراغ عقل ممكن نيست، چرا كه عقل گر چه براى به دست آوردن فروعات شرعى كافى نيست، اما براى درك آنچه شارع ما را به آن متعبدنموده، لازم است.

ايشان، اعتقاد به اعتبار خبر واحد را در تطور اصول فقه نيز داراى تأثير بسزايى مى‌دانند. نتيجه‌اى كه ايشان گرفته‌اند اين است كه همين قول به اعتبار خبر واحد، باعث تطور و تحول عظيم فقه در زمان شيخ طوسى گرديد و علت اينكه در زمان استاد وى، سيد مرتضى يا در زمان ابن زهره و ابن ادريس اين تكامل حاصل نشده بود اين بود كه آنها منكر اعتبار خبر واحد بودند.

اما اينكه ابن ادريس چه نوع خبر واحدى را انكار مى‌كرد؟ در ذيل نكته چهاردهم بررسى شده است كه مطلق خبر واحد بوده نه فقط خبر واحد ضعيف.

قائلين به عدم اعتبار خبر واحد، از چه راهى به احكام شرعى دسترسى پيدا مى‌كنند؟ اين نكته بعدى است كه اجماع را در اين مسير به عنوان راه حلى براى منكران اعتبار خبر واحد معرفى كرده‌اند. اما از آن‌جا كه اجماع خود دليلى لبى است و اطلاقى ندارد پس با اين وجود ديگر مجالى براى تطور فقه مبتنى بر اجماع و بدون در نظر گرفتن خبرهاى واحد نخواهد بود.

باز نتيجه‌اى از مباحث فوق به دست مى‌آيد كه مضمون نكته شانزدهم است و آن اينكه از بررسى هم‌گونى اعتقاد سيد مرتضى كه متقدم بر شيخ طوسى است و ابن ادريس كه متأخر از وى مى‌باشد، نبوغ علمى بى‌بديل مرحوم شيخ طوسى(ره) و اينكه چرا فقه در مدرسه شيخ طوسى تكامل يافت اما در مدرسه آن دو بزرگوار اين اتفاق نيفتاد آشكار مى‌گردد؛ چنان‌كه مى‌فهميم چرا فقه در زمان افرادى چون علامه حلى، شهيدين، صاحب جواهر و شيخ انصارى نيز متحول گرديد در حالى كه در غير زمان اين افراد چنين اتفاقى نيفتاد.

آخرين نكته رساله اين است كه مدار فقاهت درايت تامه در فحواى روايات مى‌باشد، زيرا فقه نه مانند فلسفه بر مبناى عقل صرف است و نه مانند آنچه اخباریين پنداشته‌اند نقل محض. پس عقل و نقل در كنار هم و به مدد هم‌ديگر مى‌توانند فقه را سامان دهند.