میرداماد، سید محمدباقر بن محمد: تفاوت میان نسخه‌ها

    از ویکی‌نور
    جز (جایگزینی متن - 'نهج‌البلاغه' به 'نهج‌البلاغة')
    خط ۱۴۶: خط ۱۴۶:
    == حکمت و فلسفه ==
    == حکمت و فلسفه ==


    حکمت از جهتى از فلسفه جدا است. در کتاب تاریخ فلسفه در اسلام در توضیح حکمت آمده است: «آن صورت از معرفت که با نام حکمت تا به امروز در عالم تشیّع برجاى مانده است نه عیناً همان است که معمولاً در غرب فلسفه مى‌خوانند، نه تئوزوفى است که متأسفانه در دنیاى انگلیسى زبان به جنبشهاى شبه روحانى اطلاق مى‌شود و نه علم کلام است. حکمت که در روزگار صفویان روى به تکامل نهاد، و تا عصر ما ادامه یافته، آمیزه‌اى است از چند رشته که در چارچوب تشیع به هم بافته شده است. مهمترین عناصر حکمت عبارتند از تعالیم باطنى ائمه(ع) بخصوص مطاوى نهج‌البلاغه على(ع)، حکمت اشراقى سهروردى که حاوى جنبه‌هایى از نظریات ایران باستان و آراء هرمسى است، تعالیم صوفیان نخستین، بخصوص آراء عرفانى [[ابن عربی، محمد بن علی|ابن عربى]] و بالاخره میراث فیلسوفان یونانى است.»<ref>تاريخ فلسفه در اسلام، ج2، ص445</ref>
    حکمت از جهتى از فلسفه جدا است. در کتاب تاریخ فلسفه در اسلام در توضیح حکمت آمده است: «آن صورت از معرفت که با نام حکمت تا به امروز در عالم تشیّع برجاى مانده است نه عیناً همان است که معمولاً در غرب فلسفه مى‌خوانند، نه تئوزوفى است که متأسفانه در دنیاى انگلیسى زبان به جنبشهاى شبه روحانى اطلاق مى‌شود و نه علم کلام است. حکمت که در روزگار صفویان روى به تکامل نهاد، و تا عصر ما ادامه یافته، آمیزه‌اى است از چند رشته که در چارچوب تشیع به هم بافته شده است. مهمترین عناصر حکمت عبارتند از تعالیم باطنى ائمه(ع) بخصوص مطاوى نهج‌البلاغة على(ع)، حکمت اشراقى سهروردى که حاوى جنبه‌هایى از نظریات ایران باستان و آراء هرمسى است، تعالیم صوفیان نخستین، بخصوص آراء عرفانى [[ابن عربی، محمد بن علی|ابن عربى]] و بالاخره میراث فیلسوفان یونانى است.»<ref>تاريخ فلسفه در اسلام، ج2، ص445</ref>


    == حکمت در حوزه اصفهان ==
    == حکمت در حوزه اصفهان ==

    نسخهٔ ‏۱ فوریهٔ ۲۰۲۲، ساعت ۱۵:۵۳

    میرداماد، محمدباقر بن محمد
    نام میرداماد، محمدباقر بن محمد
    نام‌های دیگر اش‍راق‌ اص‍ف‍ه‍ان‍ی‌، م‍ی‍رم‍ح‍م‍دب‍اق‍ر دام‍اد

    ح‍س‍ی‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍د ب‍اق‍ر

    ح‍س‍ی‍ن‍ی‌ اس‍ت‍رآب‍ادی‌، م‍ح‍م‍د ب‍اق‍ر

    دام‍اد، م‍ح‍م‍د ب‍اق‍ر ب‍ن‌ م‍ح‍م‍د

    دام‍اد، م‍ی‍ر م‍ح‍م‍د

    محقق الداماد

    میرداماد استرآبادی، سید محمدباقر بن محمد

    حسینی المرعشی، محمدباقر

    معلم ثالث

    میرداماد

    نام پدر سید محمد داماد استرآبادى
    متولد 960ق
    محل تولد استرآباد (مازندران)
    رحلت 1040ق
    اساتید شیخ حسین عاملی (پدر شیخ بهائی)
    برخی آثار اختیار معرفة الرجال

    فصوص الحکمة و شرحه

    کد مؤلف AUTHORCODE00026AUTHORCODE

    سید محمدباقر بن محمد حسینی استرآبادی (960-1040ق)، مشهور به میرداماد و معلم ثالث، متخلص به اشراق، فقیه، شاعر، متکلم، فیلسوف، از علماى بزرگ و حکماى برجسته عهد صفوى، از شاگردان حسین بن عبدالصمد حارثی پدر شیخ بهایی و معاصر با شیخ بهایی و میرفندرسکی

    ولادت

    سید محمدباقر استرآبادى فرزند محمد داماد استرآبادى در حدود سال 960ق دیده به دنیا گشود.[۱] نسب میرداماد به امام حسین(ع) مى‌رسد. وى لقب «داماد» را از پدرش به وام گرفته بود، پدر او، سید محمد داماد استرآبادى به سبب داشتن افتخار دامادى محقق کرکى فقیه بزرگ عهد شاه طهماسب صفوى ملقب به «داماد» گردید. بعدها این لقب به فرزندش محمدباقر نیز اطلاق شد.[۲]

    عنوان استرآبادى ظاهراً به دلیل انتساب پدران وى به «استرآباد» بوده و خود وى در استرآباد به دنیا نیامده است چرا که پدرش سید محمد داماد، مسلماً در مرکز سیاسى کشور بوده و دلیل و نقلى بر سکونت خانوده میرداماد در استرآباد وجود ندارد.[۳]

    درباره ازدواج سید محمد داماد با دختر محقق کرکى(ره) حکایت جالبى نقل شده است:

    در کتاب نجوم السماء از فاضل داغستانى، علیقلى‌خان شش انگشتى متخلص به واله نقل شده است که شیخ اجل على بن عبدالعالى، محقق کرکى(ره) در خواب دید که امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود دخترش را به همسرى میر شمس‌الدین محمد پدر میرداماد درآورد و فرمود که از وى فرزندى به دنیا خواهد آمد که وارث علوم انبیاء و اوصیاء مى‌گردد. شیخ دختر خود را به تزویج او درآورد. لیکن دختر پیش از آن که فرزندى به دنیا آورد وفات کرد. شیخ از خواب خود متحیّر مانده بود. بار دیگر امیرالمؤمنین(ع) را در خواب دید که فرمود ما این دخترت را قصد نکرده بودیم بلکه فلان دخترت را به همسرى او درآور. آن‌گاه شیخ همان دخترش را به ازدواج سیّد شمس‌الدین محمد درآورد و میرداماد از او متولّد شد.[۴]

    آن خواب بعدها به واقعیت پیوست و میرداماد در جوانى در تمامى علوم شرعى و عقلى تبحر یافت و به استادى رسید و بر همتایان خود برترى یافت.

    تحصیلات

    از آنجا که محمدباقر در خاندانى شریف و اهل فضل و کمال رشد مى‌یافت، از همان اوایل کودکى به تحصیل علم تشویق و ترغیب شد. تحصیلات علوم دینى را در خردسالى در مشهد آغاز نمود و پس از چندى نزد اساتید و فضلاى آن دیار به تلمذ پرداخت.

    از اساتید او در مشهد مرحوم سید على فرزند ابى‌الحسن موسوى عاملى است.[۵] مرحوم شیخ حرّ عاملى در کتاب امل الامل راجع به وى مى‌نویسد: «او از بزرگان علما و فضلاى عصر خویش و از شاگردان شیخ ما، شهید ثانى بود. وى فردى زاهد، عابد، فقیه و با ورع بود.»[۶] سید على بن ابى الحسن عاملى همان‌طور که از نام وى برمى‌آید از علماى جبل‌عامل لبنان بود و سپس به ایران مهاجرت کرد.

    استاد دیگر میرداماد که در رشد علمى وى تأثیر گذاشت فقیه بلند مرتبه شیخ عزّالدین حسین فرزند عبدالصّمد عاملى (م984ق)، پدر شیخ بهایى از علماى بزرگ منطقه جبل‌عامل لبنان بود. وى شاگرد برجسته زین‌الدین على‌بن احمد عاملى معروف به شهید ثانى (شهادت در 966ق) بود و پس از کشته شدن شهید ثانى به دست طرفداران عثمان، جبل عامل را که ناامن شده بود ترک کرد و چون در ایران مذهب تشیع رسمیت یافته و محل امن و مناسبى براى شیعه محسوب مى‌شد به ایران مهاجرت کرد. در این سفر پسرش محمد، شیخ بهایى که هنوز این لقب را نداشت و بیش از سیزده سال از عمر وى نمى‌گذشت همراه او بود.

    شیخ عزّالدین حسین بن عبدالصمد پس از چندى شیخ‌الاسلام قزوین پایتخت شاه طهماسب صفوى شد. سپس در حدود سال 969ق با همین منصب به مشهد رفت.

    توقف او در مشهد مقدس بیش از دو سال طول نکشید و او در سال 971ق با همان سمت به هرات مهاجرت کرد و در آن‌جا تعلیم محمد خدابنده ولیعهد شاه طهماسب را به عهده گرفت. در شهر هرات پیروان اهل تسنن زیاد بودند. پس از مهاجرت وى به هرات گروه بسیارى از علما و طلاب در پیرامون او گرد آمدند. در مدت هشت سال اقامت آن فقیه بلند مرتبه در هرات (در حدود سالهاى 971 تا 979) حوزه علمى غنى و پررونقى تشکیل شد و گروه بسیارى به ارشاد وى شیعه شدند.

    استفاده میرداماد از حضور این فقیه بزرگ در همین دوران صورت گرفته است. گفتیم که فقیه گرانقدر عزّالدین حسین بن عبدالصّمد عاملى(ره) تا حدود سال 971ق را در مشهد اقامت داشت و میرداماد نیز تحصیلاتش را در مشهد آغاز نمود. لیکن با توجه به این‌که در آن سالها میرداماد در حدود یازده سال بیشتر نداشته نمى‌توانسته از محضر درس عالم بزرگى چون شیخ عزّالدین حسین که در سطوح عالى تدریس مى‌نموده استفاده کرده باشد.

    به همین جهت اگر نبوغ و استعداد سرشار میرداماد را در نظر داشته باشیم استفاده میر از حضور آن بزرگوار در اواخر اقامت ایشان در هرات و در حداثت سن میرداماد بوده است. از تألیفات وى است: عقدالطهماسبى، وصول الاخیار الى الاخبار و..[۷]

    دیگر استاد میرداماد دایى گرامى‌اش، فقیه جلیل، مرحوم عبادالعالى عاملى (م993ق) فرزند مرحوم محقق کرکى است. مرحوم شیخ حرّ عاملى در امل‌الامل درباره وى مى‌گوید: «او فردى فاضل، فقیه، محدث، محقق، متکلّم، عابد و از مشایخ بسیار بزرگ بود. وى از پدرش و معاصرین دیگر روایت مى‌کند و محمدباقرحسینى داماد - میرداماد- از او اجازه روایى دارد. او را رساله‌اى است دقیق درباره قبله و قبله خراسان بالخصوص.»[۸]

    این سه بزرگوار که در برخى از کتب شرح حال و تاریخ به عنوان اساتید و مشایخ میرداماد از آنان نام برده شده همگى در علوم منقول استاد و متبحر بوده‌اند.

    اساتید میرداماد در علوم عقلى که وجه مشخّصه علمى اوست و ما وى را به این جهت به شهرت مى‌شناسیم به‌درستى معلوم نیست، مگر اشاره‌اى که در تاریخ عالم آراى عباسى آمده است. در این کتاب از میان کسانى که میرداماد در مدت اقامتش در هرات و تردد به دربار ولیعهد محمد خدابنده با آنان مباحثات علمى داشته تنها از «امیر فخرالدین سمّاک استرآبادى» نام برده شده است.[۹]

    در همین کتاب در شرح حال فخرالدین سمّاک استرآبادى آمده است که وى در علوم معقول تبحّر داشته و از شاگردان امیر غیاث‌الدین منصور شیرازى بوده است. حاشیه بر الهیات تجرید الاعتقاد خواجه نصیرالدین طوسى از تألیفات اوست.[۱۰]

    بنابر آنچه قطب‌الدین لاهیجى، شاگرد میرداماد درباره استاد خود گفته است میر برخى از کتب را خود مطالعه مى‌کرده و با نیروى فهم خویش فرا مى‌گرفته است[۱۱]

    با توجه به گفته قطب‌الدین لاهیجى باید اذعان داشت که تنها استاد فلسفه و حکمت میرداماد(ره) امیر فخرالدین سمّاک بوده است. امیر فخرالدین سمّاک فیلسوفى بنام و صاحب آراء مستقل شناخته شده است و حاشیه‌اى بر الهیات (که بخشى از کتاب تجرید الاعتقاد را تشکیل مى‌دهد و کتاب کلامى - فلسفى است) تنها تألیف شناخته شده وى است.

    به همین جهت باید گفت آنچه میرداماد را حکیمى صاحب نظر و بلند مرتبه گردانیده همانا سعى فکرى او و نبوغ وى بوده است. نبوغى که او را در فهم و تحلیل مباحث دقیق و پیچیده فلسفى که به ذهنى دقیق و نقّاد نیاز دارد مدد رسانیده است.

    از آنجا که ولیعهد، محمد خدابنده در سال 980ق هرات را ترک کرد و در شیراز اقامت گزید میرداماد در پایان اقامت خدابنده در هرات بیش از بیست سال نداشته است. با تعبیرى از کتاب عالم‌آراى عباسى چنین برمى‌آید که وى داراى نبوغ و استعداد فراوان بوده است. در عالم آراى عباسى آمده است: «- میرداماد - در زمان نواب اسکندر شأن - محمد خدابنده - به اردوى معلّى - هرات - آمده به صحبت علما و افاضل درگاه معلّى مشرف گشته مدتى با امیر فخرالدین سمّاک استرآبادى و سایر دانشمندان مباحثات نمود و در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار خود گشت.»[۱۲]

    دوران تحصیل میرداماد در هرات دوران تحصیلات عالى و دوران غناى علمى وى بود. در پایان این دوره بود که به عنوان عالمى برجسته شناخته شد و از علماى سرآمد در علوم معقول و منقول گشت.

    گفتیم که فقیه گرانقدر شیخ عزّالدین حسین بن عبدالصمد عاملى، استاد میرداماد در سال 980ق هرات را ترک کرد و به قزوین بازگشت. در همین سال بود که محمد خدابنده ولیعهد نابیناى شاه طهماسب به امر شاه هرات را ترک گفت و به حکومت شیراز منصوب شد و حکمروایى هرات به پسر هشت ساله او حمزه میرزا سپرده شد. انتقال محمد خدابنده از هرات به شیراز به معناى روگردانى شاه از ولیعهد خویش و در واقع عزل وى از منصب ولایت‌عهدى بود.

    در اثناى همین تحولات بود که شیخ عزالدین حسین عاملى هرات را ترک گفته و به پایتخت یعنى قزوین بازگشت. پس از مهاجرت وى، هرات دیگر اهمیّت علمى خود را از دست داد. از همین‌رو میرداماد نیز باید هرات را در همین سالها ترک گفته باشد.

    مهاجرت به اصفهان

    در سال 984ق شاه طهماست (سلطنت از 920 تا 984) که به اجتناب از منهیّات و عمل به احکام شرعى سخت پایبند بود درگذشت و پسرش شاه اسماعیل دوّم (سلطنت از 984 تا 985) به سلطنت رسید.

    رفتار و اعتقادات شاه اسماعیل دوم برخلاف پدرش بود. وى کسانى را که در زمان شاه طهماسب به زهد و پاکدامنى معروف بودند از خود راند و گروهى از علما را که در دوران سلطنت پدرش به علت طرفدارى از اهل سنت رانده درگاه بودند مورد حمایت قرار داد. مطربان و خنیاگران که در عهد شاه طهماسب به دلیل اجتناب از منهیات رانده شده بودند دوباره در اردوى شاه جمع شدند.[۱۳]

    آغاز سلطنت شاه اسماعیل دوم مى‌تواند دلیلى براى مهاجرت علماى بزرگى چون میرداماد و شیخ بهایى به اصفهان و دور شدن از دستگاه حکومت باشد. بخصوص آن که شیخ عزّالدین پدر شیخ بهایى و استاد آن دو عالم معاصر در همین سال پس از انجام حج تصمیم به اقامت در بحرین گرفت و از مرکز حکومت دورى جست و در همان سال در آنجا رحلت کرد.

    در آن دوران اصفهان داراى مدارس علمى خوب و مدرسین عالى بود و طلاب سختکوش و جدى به تحصیل علوم و معارف مشغول بودند. میرداماد در مدرسه خوجه اصفهان حکمت تدریس مى‌کرد. شیخ بهایى نیز در همان مدرسه تفسیر، فقه، حدیث و رجال درس مى‌داد و میرفندرسکى دیگر معاصر میرداماد ملل و نحل تدریس مى‌کرد.[۱۴]

    در دوره سلطنت شاه عباس صفوى به سال 999ق پایتخت از قزوین به اصفهان منتقل شد. به دلیل حمایتها و تشویقهاى شاه عباس از علما و دانشمندان و به وجود آمدن محیطى امن و برخوردار از تکریم و تشویق حکومت، رفته رفته بر رونق و اهمیت حوزه اصفهان افزوده شد.

    صفویه و علماى شیعه

    ظهور سلسله صفویه یکى از وقایع مهم و تعیین کننده تاریخ ایران بود که موجب قدرت یافتن و اشاعه تشیّع شد. قبل از به قدرت رسیدن صفویان، جز در معدودى از شهرهاى شیعى‌نشین، ساکنان اکثر شهرها و مناطق پیرو یکى از مذاهب اهل سنّت بودند. پس از تشکیل سلسله صفوى توسط شاه اسماعیل (سلطنت از 892 تا 930) مذهب رسمى ایران، تشیع اعلام شد. شاه اسماعیل با شدت و اهتمام بسیار تلاش کرد تا مذهب شیعه را در تمام سرزمین تحت حکومت خود رواج دهد. پس از وى جانشینان او این راه را ادامه دادند و همچنان به تشیّع وفادار ماندند.

    از همین رهگذر بود که شاهان صفوى علماى بنام و طراز اول شیعه را از سایر نقاط سرزمینهاى اسلامى به مرکز حکومت خود دعوت می‌کردند و آنان را به سکونت در ایران تشویق و ترغیب مى‌نمودند. باید تصدیق کرد که علماى شیعه و بخصوص فقها نزد شاهان صفوى و دربار آنان مورد اطاعت و احترام بسیار بوده و جایگاه اجتماعى بلندى داشته‌اند.

    صفویه و صوفیه

    صفویان طایفه‌اى بودند که نامشان با تصوف عجین شده بود. پس از در دست گرفتن زمان قدرت و تشکیل حکومت، شاهان صفوى که خود «مرشد کامل» صوفیه خوانده مى‌شدند و بالاترین منصب متصوّفه را داشتند رفته رفته از بزرگان صوفیه روى گرداندند و از نفوذ و قدرت آنان کاستند و از آن سو به علما و فقهاى شیعه توجه بسیار نشان دادند. دلایل این امر از موضوع این گفتار خارج است.

    حوزه اصفهان

    در زمان سلطنت شاه عباس صفوى در اصفهان، پایتخت شاه عباس، حوزه‌اى غنى و بزرگ شکل گرفت و در عالم اسلام شهرت بسیار یافت. به‌طورى که طالبان علوم و معارف اسلامى از اطراف جهان به آن‌جا روى آوردند. حوزه اصفهان به صورتى عالى جامع علوم معقول و منقول بود و اکثر علما و مدرسان آن بین معقول و منقول جمع کرده بودند. در اینجا بى‌مناسبت نیست تا به دو اصطلاح معقول و منقول اشاره‌اى بکنیم.

    علوم معقول و علوم منقول

    علوم منقول به علومى گفته مى‌شد که مواد خام آن را منقولات و گفته‌ها تشکیل مى‌داد و در نهایت اگر از بررسى و تحیل عقلانى استفاده مى‌شد، بر روى صحت و سقم، صدق و کذب، کیفیّت دلالت و در یک کلمه تبیین همان منقولات بود. ادبیات، تاریخ، فقه، اصول فقه، حدیث و تفسیر از علوم منقول شمرده مى‌شد.

    امّا علوم معقول علومى بودند که مواد تشکیل دهنده آن نقل فلان منبع یا شخصیّت دینى یا ادبى نبود بلکه صرفاً محصولات و یافته‌هاى عقلانى بود که مورد تحلیل و تبیین قرار مى‌گرفت. کلام، فلسفه، عرفان نظرى و ریاضیات از علوم معقول شمرده مى‌شدند.

    یکى از مشخصات بارز حوزه اصفهان در آن عصر رواج فلسفه و حکمت بود. گفتیم که شاهان صفوى با آن‌که تا زمان شاه عباس خود واجد عنوان مرشد کامل بودند، از تصوّف و بزرگان متصوّفه روى گرداندند. از سوى دیگر علما و فقهاى شیعه به مخالفت با تصوّف برخاستند زیرا صوفى‌گرى را مخالف با اصول اولیه تشیّع مى‌دیدند. این دو عامل باعث شد تا رفته‌رفته تصوّف در عهد صفوى تضعیف شود و پایگاه اجتماعى خود را از دست بدهد.

    مقارن همین دوران بود که حرکت جدیدى در نضج و کمال یافتن حکمت و فلسفه مسلمین آغاز شد و اقبالى تمام به حکمت به وجود آمد. دوران شکوفایى این نهضت فکرى در عصر حکیم فرزانه میرداماد(ره) و در حوزه اصفهان بود.

    دورانى که در آن ملاصدراى شیرازى بالید و رشد کرد و حکمت را وارد مرحله‌اى جدید کرد مرحله‌اى که خود آن را به‌حق «حکمت متعالیه» نامید.

    حکمت و فلسفه

    حکمت از جهتى از فلسفه جدا است. در کتاب تاریخ فلسفه در اسلام در توضیح حکمت آمده است: «آن صورت از معرفت که با نام حکمت تا به امروز در عالم تشیّع برجاى مانده است نه عیناً همان است که معمولاً در غرب فلسفه مى‌خوانند، نه تئوزوفى است که متأسفانه در دنیاى انگلیسى زبان به جنبشهاى شبه روحانى اطلاق مى‌شود و نه علم کلام است. حکمت که در روزگار صفویان روى به تکامل نهاد، و تا عصر ما ادامه یافته، آمیزه‌اى است از چند رشته که در چارچوب تشیع به هم بافته شده است. مهمترین عناصر حکمت عبارتند از تعالیم باطنى ائمه(ع) بخصوص مطاوى نهج‌البلاغة على(ع)، حکمت اشراقى سهروردى که حاوى جنبه‌هایى از نظریات ایران باستان و آراء هرمسى است، تعالیم صوفیان نخستین، بخصوص آراء عرفانى ابن عربى و بالاخره میراث فیلسوفان یونانى است.»[۱۵]

    حکمت در حوزه اصفهان

    در عصر میرداماد حوزه اصفهان خاستگاه حکمت بوده است به‌طورى که از اطراف جهان براى آموختن حکمت به اصفهان مى‌آمدند.[۱۶] بى‌تردید حوزه اصفهان این امتیاز را مرهون شخصیت‌هاى برجسته آن دوران همچون شیخ بهایى، میرفندرسکى و میرداماد است. در این گفتار از میان معاصران میرداماد به ذکر این دو عالم فرزانه که از چهره‌هاى اصلى حوزه اصفهان در آن عصر بوده‌اند اکتفا شده و چه بسا در شرح حال آنان اطاله کلام نیز شده باشد تا وضعیت آن دوران از حیث چگونگى حوزه‌هاى درسى علوم معقول و منقول ونیز جایگاه برجسته میرداماد(ره) معلوم شود.

    معاصران میرداماد

    معاصران میرداماد و خود وى همگى از منسوبان به دربار و مورد توجّه و احترام بسیار شاه‌عبّاس بوده‌اند و شاه با آنان مجالست و دوستى نزدیک داشته است. سابقه ارتباط و دوستى آنان با دربار به ارتباط و دوستى پدرانشان با دربار صفوى برمى‌گردد.

    از علماى بنام معاصر میرداماد، فقیه، محدث، مفسّر، متکلّم، ریاضیدان، شاعر، ادیب و عارف بلند مرتبه شیخ بهاءالدین محمّد عاملى مشهور به «شیخ بهایى» (953 تا1030ق) است. وى در تمامى علوم متداول آن روز استاد بود اگر بخواهیم تبحر وى را در دو زمینه علوم عقلى و علوم نقلى مقایسه کنیم باید بگوییم که بیشتر در علوم نقلى تبحر داشته و از این نظر برجسته بوده است. گرچه شیخ بهایى در علوم عقلى همچون کلام و در سیر و سلوک و عرفان نیز دست داشته و اشعار بسیارى با این صبغه دارد، به گونه‌اى که صوفیه وى را از خود مى‌شمرده‌اند، لیکن با نگاهى گذرا به آثار وى روشن مى‌شود که شخصیت علمى وى در زمینه علوم شرعى برجسته و ممتاز بوده است و در زمینه علوم عقلى بخصوص حکمت صاحب تألیف نیست.[۱۷]

    شیخ بهایى(ره) شیخ‌الاسلام اصفهان بود و منصب رسمى فقاهت و امور دینى به وى محوّل گردیده بود. شیخ بهایى(ره) در سلوک و عرفان نیز دست داشته و یکسره به دنیا بى‌توجه بوده است. مثنوى‌هاى او که از حیث صورت و معنا به سبک مثنوى‌هاى مولوى است شاهدى گویا بر این مدّعاست.

    شیخ بهایى و میرداماد دوستى نزدیک و صمیمانه‌اى داشته‌اند. با آن‌که آن دو بزرگوار در مواردى نظرگاه‌هاى مخالف با یکدیگر داشته‌اند لیکن این امور در دوستى آنان خللى وارد نکرده بود. شیخ بهایى یازده سال پیش از میرداماد، در سال 1030 ه‌ق دیده از دنیا فرو بست.

    برخى از تألیفات او در علوم مختلف عبارتند از: جامع عباسى در کلام، فوائد الصمدیه در ادبیات عرب، خلاصة فى الحساب در علم جبر، تشریح الافلاک در نجوم و هیئت، تفسیر قرآن، چند مثنوى و...

    از دیگر شخصیت‌هاى برجسته حوزه اصفهان میرابوالقاسم فندرسکى معروف به «میرفندرسکى» است. وى اصلاً از استرآباد مازندران است. میرفندرسکى پس از گذراندن تحصیلات مقدماتى از اساتید مسلم فلسفه مشاء در حوزه اصفهان شد و به سبب نزدیکى پدرش به دربار شاه‌عباس وى نیز با شاه مراوده و دوستى نزدیک داشت. او سفرهاى متعدد به هندوستان کرد، و با نظریات حکماى هند آشنا بود و در آن جا نیز نزد امرا از احترام امرا برخوردار بود.

    میرفندرسکى علاوه بر آن که زبانهاى عربى و فارسى را بخوبى مى‌دانست، بر زبان پهلوى و سانسکریت احاطه داشت.[۱۸] بنابر تحقیقى که دانشمند محترم آقاى جلال‌الدین آشتیانى کرده است نظرات فلسفى میرفندرسکى بر حول فلسفه مشّاء دور مى‌زد، و وى را باید فیلسوفى «مشّائى» دانست. زندگى او درویش‌گونه بوده و یکسره با بى‌اعتنایى به دنیا مى‌گذشته است.

    از تألیفات اوست: شرح مهاراة، رساله صناعیه، مقولة الحرکة، تاریخ صفویه و... وى نه سال پس از وفات میرداماد، در سال 1050ق از دنیا رفت.

    جایگاه علمى میرداماد

    میرداماد در زمینه علوم شرعى صاحب آثار بسیار باارزشى است. وى در مباحث مختلف فقه و اصول فقه صاحب‌نظر بود و آراء مستقلى داشت. آثار فراوان او در زمینه فقه، تعلیقات او بر کتب چهارگانه روایى، تعلیقاتش بر کتب رجال، و تفاسیر مختلف او بر قرآن بخوبى نشان دهنده این بعد از شخصیّت علمى اوست.

    لیکن آنچه در شخصیت علمى او غلبه تام دارد تبحر وى در حکمت و فلسفه است به طورى که برخى او را «ثالث المعلمین» خوانده‌اند؛ از جمله حکیم ملا هادى سبزوارى در «شرح منظومه» وى را پس از ارسطو و فارابى «معلم ثالث» خوانده است.

    «میرداماد در جمیع مسائل مهم فلسفه و حکمت داراى استقلال فکرى است و از حیث اقتدار بر اداى مباحث مهم فلسفى و تقریر مشکلات و معضلات حکمى و روانى گفتار منزلت خاصّى داشته است. حوزه فلسفى او بسیار با اهمیت تلقى مى‌شد و هر کس اجازه مى‌یافت در درس او حاضر شود به دیگران مباهات مى‌نمود»[۱۹]

    کلام مرحوم فاضل تونى براى درک جایگاه بلند و شأن والاى علمى میرداماد کلامى گویاست. مرحوم فاضل تونى گفته بود: «امروز بر علما فخر کن و بگو کلام میر را فهمیدم.»[۲۰]

    و نیز از مدح و ستایشى که صدرالمتألهین ملاصدراى شیرازى از استادش میرداماد کرده است مقام علمى وى نزد حکیم بزرگى چون ملاصدرا معلوم مى‌شود. وى در نامه‌اى که به میرداماد نوشته است او را در حدّ اعلى ستایش نموده و در حد پرستش تعریف و مدح کرده است.[۲۱]

    میرداماد خود نیز خویش را معلم مى‌خوانده و در برخى از نوشته‌هایش آن‌گاه که مى‌خواهد از فارابى مطلبى را نقل کند مى‌گوید: «ابونصر فارابى، شریک ما در تعلیم گفته است...» و آن‌گاه که مى‌خواهد از بهمنیار شاگرد ابوعلى سینا گفته‌اى را نقل کند مى‌گوید: «شاگرد ما بهمنیار گفته است...»[۲۲]

    گویند روزى ملاصدرا برحسب معمول براى شرکت در درس میرداماد در محل تدریس حاضر شد ولى میر در آنجا حاضر نبود. در این حین تاجرى براى کارى در محل درس حاضر شد و چون میرداماد را نیافت با ملاصدرا به گفتگو نشست. مرد تاجر از وى سؤال کرد که آیا میر افضل است یا فلان عالم. ملاصدرا در جواب گفت که میر افضل است. در این اثنا میرداماد از راه رسید و در پشت دیوار توقف کرد و به گفتگوى شاگردش با مرد تاجر گوش داد مرد تاجر یک‌یک علمارا نام مى‌برد و ملاصدرا مى‌گفت که میر افضل است. پس آن شخص پرسید: «میر افضل است یا شیخ الرئیس ابوعلى‌سینا؟» ملا صدراگفت: «میر افضل است» مرد تاجر پرسید: «میر افضل است یا معلم ثانى (فارابى)؟» ملاصدرا مردد ماند و سکوت کرد. ناگاه میر از پشت دیوار گفت: «صدر نترس و بگو میرافضل است!»

    آراء میرداماد در حکمت

    در زمینه آراء و نظریات میرداماد در کتاب تاریخ فلسفه در اسلام آمده است: «میرداماد بیش از هر کس دیگر در احیاى فلسفه بوعلى و حکمت اشراقى در زمینه تشیّع و آماده ساختن موجبات براى اثر جاودان ملاصدرا نقش داشته است.»

    میرداماد در قوام بخشیدن به آنچه که خود با «فلسفه یمانى» یا حکمت انبیاء از آن یاد کرده است در برابر فلسفه یونانى که اتکاى آن عمدتاًً بر عقل است جهد بلیغ روا داشته است.

    مردا از فلسفه یمانى، حکمتى است که خداوند توسط پیامبران و از راه وحى یا اشراق بر بشر نازل کرده است. یمن تمثیلى از بخش راست یا مشرق درّه‌اى است که موسى پیام خدا را از آن‌جا شنیده است. بدین لحاظ، مشرق منشأ انوار الهى و نقطه مقابل غرب، مرکز فلسفه مشّائى است.

    دو خصیصه، افکار میرداماد را از سایر حکماى عصر او ممتاز مى‌سازد: نخست چگونگى نظم و نسق رسالات اوست و دیگرى اندیشه او در موضوع حدوث دهرى که نقطه عطف و محور همه آثار وى است.

    نظم و نسق آثار او، مثلاً در «قبسات و تقدیسات» با کتاب‌هاى سنتى اسلامى در باب فلسفه و حکمت که معمولاً آغاز آنها با منطق است و سپس به طبیعیات و ریاضیات و الهیات مى‌پردازند از جهات بسیار تفاوت دارد. به عنوان مثال ده فصل از کتاب قبسات به معانى مختلف حدوث، تقسیمات حدوث، تقسیمات وجود، انواع سبق و استشهاد به قرآن و حدیث، طبایع، زمان، حرکت، نقد منطق، قدرت و اراده حق، جواهر عقلیه، مراتب وجود و بالاخره قضا و قدر اختصاص یافته است.

    دوّمین خصیصه ممتاز ارائه حکمت میرداماد، مربوط به تصوّر او از زمان است. این پرسش مشهور که آیا جهان حادث است یا قدیم، یکى از موارد مهم منازعه میان فیلسوفان و متکلّمان هم در عالم اسلام و مسیحیت و هم در یونان بوده است. میرداماد با تفکیک واقعیت به سه مقوله «زمان»، «دهر» و «سرمد»، که دهر و سرمد انواعى از قدمند، براى این مسأله راه حلّى یافته است.

    ذات یا جوهر الهى وراى همه تمایزها و کیفیت‌ها و منشأ اسماء و صفات اوست. این دو از ذات بارى جدا و هم با آن یگانه‌اند. این رابطه پایدار میان ذات و صفات را که از هیچ‌سو تغییر نمى‌پذیرد و صفاتى که بالضروره لازمه تعیّن ذات هستند، میرداماد «سرمد» مى‌نامد. سرمد، قدمى در معناى مطلق کلمه و وراى همه خلقها و حدوث‌هاست. اسماء و صفات که همانا صور نوعیه، مثل افلاطونى یا به اصطلاح اشراقیون رب‌النوع مى‌باشند منشأ عالم تغییر هستند. رابطه میان صور نوعیه و عالم تغییر مانند انعکاس ماه در جوى آب است که تصویر ماه ثابت مى‌ماند امّا ماده‌اى که نور ماه در آن انعکاس یافته که همان آب باشد پیوسته در جریان است. میرداماد این رابطه میان ثابت و متغیر را «دهر» مى‌نامد. و رابطه میان یک تغییر و تغییر دیگر را «زمان» مى‌خواند. بنابراین چون این عالم به واسطه عالم رب‌النوع‌ها یا مُثُل حادث شده است، حدوث آن دهرى است، نه زمانى.»

    میرداماد و علوم طبیعى

    میرداماد به تحقیق در علوم طبیعى نیز علاقه و توجّه داشته به‌طورى که درباره زندگى زنبور عسل تحقیقاتى انجام داده است. مى‌گویند شاه عباس از میرداماد خواست که روش موم و عسل ساختن زنبور را معلوم کند. میر براى این امر دستور داد که خانه‌اى شیشه‌اى براى زنبورها ساختند و زنبورها را در آن قرار دادند و خانه را در میان مجلس گذاشتند تا ببینند چه اتّفاقى خواهد افتاد. لیکن ناگهان زنبورها شیشه را تار کردند و بعد مشغول به کار شدند و این مطلب همچنان مجهول باقى ماند.

    میرداماد و شعر

    این حکیم فرزانه نیز مانند بسیارى از حکما و عرفا که ذوق شعر و شاعرى داشته‌اند به سرودن شعر به زبان عربى و فارسى مى‌پرداخته و به «اشراق» تخلص مى‌نموده است. مجموعه اشعار او بعدها به نام دیوان میرداماد گرد آمد.

    اصولاً بسیارى از علما و حکماى آن دوران شعر مى‌سروده‌اند و داراى اشعارى زیبا با محتوا و مضامین بلند بوده‌اند. پس همچنان که محققان معلوم داشته‌اند این سخن که عصر صفوى به خاطر قدرت یافتن فقها و تضعیف تصوف، عصر انحطاط ادبى، فکرى بوده است، سخنى از سر تحقیق و صواب نیست.

    میرداماد با آن که در معقول و منقول از یگانه‌هاى دوران بود به سرودن شعر نیز اهتمام داشته و اشعار زیبایى از وى برجاى مانده است. گرچه او را شاعر پرکارى نمى‌توان دانست لیکن ذوق شاعرى و زیبایى و پرمغزى اشعار وى غیرقابل انکار است.

    از سروده‌هاى میرداماد مثنوى مشرق‌الانوار در جواب مخزن الاسرار است. این مثنوى را در بیست سالگى سروده است.

    حالات میرداماد(ره)

    از میرداماد حالاتى نقل شده است که در بدو نظر عجیب مى‌نماید. وى در یکى از نوشته‌هایش مى‌گوید که روزى، هنگامى که در خلوت یاد خدا مى‌کرده و ذکر خدا بر لب داشته و تمام توجهش را به خدا معطوف کرده بوده، روحش از بدنش جدا شده و خلع بدن کرده و از عالم زمانى به عالم دهر (فوق زمان) صعود کرده و عوالم امکان را شهود نموده است.

    این مطلب در بدو نظر غریب و بعید به نظر مى‌رسد چرا که اوّلاً از تجربیات ما و در ثانى از تحلیل علمى، فاصله‌ها دارد. اما باید اذعان داشت که در نفى آن نیز دلیل قاطعى نمى‌توان اقامه کرد و از مواردى است که مصداق کلام حکیم ابوعلى سینا است که: هر آنچه که درباره این عالم شنیدى مادام که دلیل قاطعى آن را رد نکرد آن را در حیّز امکان قرار بده و ممکنش بدان. گذشته از این در متون دینى و روایات معصومین(ع) نیز مطالب بسیارى درباره امکان تحقق و بلکه وقوع امور خارق‌العاده براى غیر معصوم وجود دارد.

    شاگردان

    برخى از شاگردان برجسته او عبارتنداز:

    1. صدرالدین محمّد شیرازى (متوفى در 1050ق) معروف به ملاصدرا: وى از شاگردان برجسته میرداماد بود و پس از استادش حکمت با وى وارد مرحله جدیدى شد. وى مؤسس مشربى شد که خود آن را حکمت متعالیه نامید و پس از او تا به حال اکثر قریب به اتّفاق حکماى شیعه نظریات وى را پذیرفته‌اند و افکار فلسفى او بر حکمت شیعى سیطره داشته است. ملاصدرا حکمت را نزد میرداماد تحصیل کرد و علوم منقول را از شیخ بهایى استفاده نمود. از تألیفات اوست: الحکمۀ المتعالیه فى الاسفار العقلیه الاربعة، شرح اصول کافى، الشواهد الربوبیّة، تفسیر القران، المبدأ و المعاد و...
    2. حکیم ملا عبدالرزاق لاهیجى (م 1072ق): وى از شاگردان صدرالدین شیرازى و هم داماد او بوده است. برخى از آثار حکیم عبدالرزاق لاهیجى در حکمت عبارتند از: مشارق الافهام فى شرح تجرید الکلام، شرح هیاکل النور، الکلمات الطیبه و...
    3. فقیه و محدّث، و حکیم بزرگ ملا محسن فیض کاشانى (م 1091ق) شاگرد برجسته و داماد ملاصدرا: وى مدتى را نیز به تحصیل نزد میرداماد گذرانده و محضر درس او را درک کرده است. از تألیفات اوست: الوافى در حدیث، محجةالبیضاء در اخلاق، الصافى در تفسیر، انوار الحکمة در حکمت و...
    4. حکیم قطب‌الدین لاهیجى (م در حدود 1075ق) که صاحب تألیفاتى چون ثمرة الفؤاد، رساله‌اى در عالم مثال و محبوب القلوب مى‌باشد.

    از دیگر شاگردان بنام میرداماد مرحوم سید احمد علوى مفسّر شفا و مرحوم ملاخلیل قزوینى صاحب حاشیه بر اصول کافى مى‌باشند.

    صفات اخلاقى

    حکیم فرزانه، مرحوم میرداماد علاوه بر آن‌که در حکمت نظرى یگانه دوران خویش بود و در تاریخ فلسفه و حکمت، حکیم برجسته‌اى به شمار مى‌آید در حکمت عملى و اخلاق نیز فردى ممتاز و داراى مقاماتى والاست. اکنون بجاست به بیان برخى از صفات اخلاقى و ملکات شایسته انسانى وى بپردازیم.

    الف) زهد و تقوى:

    آن حکیم بلندمرتبه بر همراهى حکمت نظرى با تهذیب اخلاقى بسیار تأکید داشت و حکمت بدون تهذیب را نه تنها مفید نمى‌دانست بلکه باعث گمراهى و ضلالت مى‌دید و خود نیز در این زمینه نمونه بود. وى به دستورات و فرایض دینى به عنوان آداب سیر و سلوک بسیار اهمیّت مى‌داد و به آن سخت پایبند بود. او به معناى تمام کلمه عالمى باتقوا و پرهیزگار بود. به قرآن علاقه‌اى عمیق داشت. گویند بسیار قرآن مى‌خواند، به طورى‌که در هر شب نیمى از قرآن را تلاوت مى‌کرد.

    میرداماد زاهدى به تمام معنا بود. در کتاب غررالحکم از امام على(ع) روایت شده است که فرمود: «همانا زهد، کوتاه کردن آرزوها و خواسته‌هاى نفس، و خالص گرداندن تمامى اعمال - براى خدا - است». مى‌گویند بیست سال از میرداماد کار مباح سرنزد. به این معنا که هیچ یک از امور جایز را به‌جا نمى‌آورد مگر آن‌که به حد ضرورت و وجوب مى‌رسید. آن اندازه مى‌خوابید که براى پرداختن به کارهایش تجدید قوا کرده باشد و در پى استراحت برنمى‌آمد مگر آن که دیگر قادر به فعالیت‌های دیگرش نباشد. غذا به گونه و اندازه‌اى مى‌خورد که توان تحقیق و کارهاى دیگرش را داشته باشد و جز به این خاطر به خوراک رونمى‌آورد. این امر در تمام افعال و اعمال و حرکات وى جارى و حاکم بود.

    ب) نفى حسادت، امتحانى بزرگ:

    یکى از مطالبى که از سجایاى اخلاقى میرداماد حکایت مى‌کند رابطه دوستانه او با فقیه و عالم برجسته معاصر خود شیخ بهایى(ره) است. میرداماد و شیخ بهایى دوستان نزدیک و صمیمى بوده‌اند و دوستى بین این دو عالم بلند مرتبه معاصر به‌گونه‌اى بوده که در میان علماى هم‌عصر کمتر دیده شده است.

    با وجود مقام بالاى علمى آن دو بزرگوار و موقعیت و منزلت آنان نزد شاه عباس، در این دوستى صمیمانه خللى پدید نیامد. در زندگى عالمى برجسته که داراى موقعیّت اجتماعى والا است این امتحان بزرگى است که در مقابل عالم همتاى عصر خویش چگونه عمل خواهد کرد. امتحانى که حکیم وارسته ما نزد خداوند سربلند و موفق از آن بیرون آمد.

    دراین‌باره ماجرایى نقل شده است که علاوه بر حکایت کردن از دوستى و صمیمیت بین آن دو عالم برجسته نشان دهنده دورى از دنیاطلبى و مقام‌خواهى و نمایانگر نفى حسادت در وجود آن بزرگواران آن هم در جایگاهى حساس و لغزنده است.

    ماجرا بدین قرار بود: روزى شاه عباس صفوى براى رفتن به منطقه‌اى خوش آب و هوا سوار بر اسب مى‌رفت مرحوم شیخ بهایى و مرحوم میرداماد نیز همراه اردوى شاه بودند - بسیار اتّفاق مى‌افتاد که آنان در سفرها همراه شاه بودند.

    میرداماد درشت اندام و تنومند بود به خلاف او شیخ بهایى جثه‌اى لاغر و نحیف داشت. شاه‌عباس تصمیم گرفت که دوستى و صمیمیت آن دو را آزمایش کند. به همین خاطر نزد میر آمد. اسب میرداماد در عقب همراهان شاه حرکت مى‌کرد و از وجنات آن رنج و زحمتى که به خاطر سنگینى سوار مى‌کشید آشکار بود، حال آن‌که مرکب شیخ بهایى به راحتى و چالاکى حرکت مى‌کرد گویى که مى‌رقصید.

    شاه به میر گفت: «به این شیخ نگاه نمى‌کنید که چگونه در حرکت با اسبش بازى مى‌کند و در بین مردم مانند جناب شما مؤدب و متین و با وقار حرکت نمى‌کند؟»

    میرداماد در جواب شاه گفت: «اى شاه! اسب شیخ ما به خاطر خوشحالى و شعف از این‌که چنین کسى بر او سوار است نمى‌تواند در رفتن تأنّى داشته باشد. آیا نمى‌دانى که چه کسى بر آن سوار است؟»

    شاه این گفتگو را پنهان داشت و پس از مدّتى به شیخ بهایى نزدیک شد و به او گفت: «اى شیخ ما! آیا به آن‌که پشت سرماست نگاه نمى‌کنى که چگونه بدن او مرکب را به زحمت انداخته و آن را به خاطر چاقى بى‌نهایت، خسته و رنجور کرده است؟ عالم باید مانند تو مرتاض و نحیف باشد.»

    شیخ بهایى گفت: «اى شاه! این‌طور نیست بلکه خستگى‌اى که بر صورت اسب ظاهر شده به خاطر ناتوانى آن از حمل کردن کسى است که کوه‌هاى پابرجا، با وجود صلابتشان از حمل او عاجز و ناتوانند.»

    ج) استاد کامل:

    حکیم فرزانه و عارف یگانه مرحوم میرداماد استادى کامل به تمام معناى کلمه بود. هدف او از تعلیم و تعلّم حکمت، تنها انتقال مفاهیم و اصطلاحات نبود. وى از آموختن حکمت کمال روحى و سیر به مقامات بالاى معنوى را منظور داشت و همین امر در نحوه‌ى تعلیم و رفتار با شاگردانش تأثیر گذاشته بود.

    به همین سبب قبل از آن که طلبه‌اى را در محضر درس خود بپذیرد با او گفتگو مى‌کرد. چیزهایى از او مى‌پرسید و او را مى‌آزمود، این مطلب مغایر با روش تدریس اساتید آن عصر بود چون استادان محصلى را که براى درس خواندن آماده شده بود نمى‌آزمودند. بلکه ضمن درس به میزان معلوماتش پى مى‌بردند و اگر مى‌فهمیدند که معلومات او آن‌قدر نیست که از درس آنها استفاده کند او را نزد استاد دیگرى که مقدمات را تدریس مى‌کرد مى‌فرستادند.

    میرداماد در خارج از درس نیز به گفتگو و راهنمایى شاگردانش مى‌پرداخت. این ارتباط معنوى در توجه استاد به سیر روحى و فکرى محصل امروز در حوزه‌هاى علمیه ما منسوخ شده و کمتر به آن توجّه مى‌شود. در حالى که آنچه در تعلیم و تعلّم، بخصوص در حوزه‌هاى دینى، اهمیّت دارد همانا رشد روحى و سیر معنوى به همراه تعلیم است نه صرفاً انتقال برخى اصطلاحات و مفاهیم.

    در این‌باره ماجراى اوّلین جلسه شرکت ملاصدرا، شاگرد برجسته میر، در درس وى ماجرایى الهام‌بخش و آموزنده است. در کتاب «ملاصدرا فیلسوف و متفکّر بزرگ اسلامى» این واقعه چنین آمده است:

    «آن روز ملاصدرا، که جوانى بیش نبود، هنگام عصر که موقع تدریس میرداماد بود در مدرسه حاضر شد سپس نزدیک استاد شد. سلام گفت و خود را معرفى کرد و از استاد خواست که وى را در محضر درس خویش بپذیرد و از علوم برخوردار کند. میرداماد در آن موقع مردى جوان بود و هر کس او را مى‌دید، حیرت مى‌کرد چگونه مردى به آن جوانى در مدرسه خواجه، مدرّس حکمت شده است.

    میرداماد بعد از این‌که از جوان شیرازى شنید که قصد دارد نزد او حکمت تحصیل کند. پرسید: «اى محمّد آیا تو براى تحصیل حکمت آماده هستى؟»

    ملاصدرا گفت: «بلى».

    میرداماد گفت: «آیا مى‌دانى که براى چه مى‌خواهى حکمت را تحصیل کنى؟»

    جوان شیرازى گفت: «براى این که اهل معرفت شوم.»

    میرداماد پرسید» «چرا مى‌خواهى اهل معرفت شوى؟»

    محمّد از سؤال مزبور حیرت نمود و گفت: «براى این‌که انسان اگر معرفت نداشته باشد ارزش ندارد.»

    میرداماد گفت: «امروز من راجع به فایده حکمت صحبت خواهم کرد. در جلسه درس حاضر شو و آنچه مى‌گویم بشنو و آن‌گاه فکر کن که آیا مى‌توانى حکمت بیاموزى یا نه؟»

    ملاصدرا گفت: «اطاعت مى‌کنم و در جلسه درس حاضر خواهم شد.»

    بعد از این که درس شروع شد استاد جوان گفت: «من در گذشته گفتم که منظور طالب علم از تحصیل حکمت چه باید باشد و امروز به مناسبت این‌که دوستى جدید پیدا کرده‌ایم که از شیراز آمده و مى‌خواهد تحصیل کند آن موضوع را به‌طور دیگرى مى‌گویم. منظور از تحصیل حکمت باید عمل کردن به آن باشد و عمل کردن به حکمت مستلزم این است که در درجه اوّل خود را پاک کنیم تا بتوانیم به مقامات بالا برسیم - حکمت عملى -».

    پس از اداى مقدمه‌اى مستوفا در این‌باره میرداماد بحث آن روز را که راجع به نظر افلاطون در باب علم بود مطرح کرد. بعد از آن که درس خاتمه یافت و طلاب مدرسه خواجه مباحثه را آغاز کردند، میرداماد جوان شیرازى را فراخواند و از طلاب کناره گرفت. او را با خود به سوى حوض مدرسه برد و در کنار حوض نشست و به ملاصدرا گفت بنشیند. پس از این که محمّد بن ابراهیم نشست میرداماد گفت: «اى محمّد! من امروز گفتم کسى که مى‌خواهد حکمت را تحصیل کند باید حکمت عملى را تعقیب نماید و اینک به تو مى‌گویم که حکمت عملى در درجه اوّل دو چیز است: یکى به انجام رسانیدن تمام واجبات اسلام و دوّم پرهیز از هر چیزى که نفس بوالهوس براى خوشى خود مى‌طلبد.

    به انجام رسانیدن تمام واجبات دین اسلام از این جهت ضرورت دارد که طلبه وقتى واجبات را به انجام مى‌رساند از هر یک نتیجه‌اى مى‌گیرد که به سود اوست. هر دستورى که جزء واجبات دین اسلام مى‌باشد داراى فایده‌اى است جسمى یا روحى، و عمل کردن به آنها سبب مى‌شود که طلبه از نظر جسم و روح براى ادراک حقایق حکمت آماده گردد.

    دوم این‌که کسى که مطیع نفس اماره شد و مشغول تحصیل حکمت هم گردید به احتمال قوى از صراط مستقیم ایمان منحرف خواهد گردید و گرفتار بدبینى خواهد شد.

    تو هم اى جوان شیرازى اگر خواهان تحصیل حکمت هستى نباید از هواى نفس پیروى کنى و خواهش‌هاى نفس امّاره را برآورى. نفس اماره در آغاز هوسهاى کوچک مى‌کند و بعد از این که هوسهایش برآورده شد، درخواستهاى بزرگ‌تر مى‌کند و کسى که خواهان رسیدن به مرحله کمال است باید از تأمین کوچکترین هوس نفس اماره سرکشى کند و نفس سرکش وقتى دریافت که به هوسهاى او اعتنا نمى‌کنند از بوالهوسى صرف‌نظر مى‌کند و دیگر چیزى نمى‌خواهد و از آن به بعد بر اثر سکوت نفس اماره، وسوسه گناه از بین مى‌رود و چون طالب عمل، مرتکب گناه نمى‌شود، روحش براى ادراک حقایق حکمت آمادگى پیدا مى‌کند.

    این اوّلین دیدار میرداماد با ملاصدرا است و سعى و اهتمام او براى راهنمایى و هدایت شاگردى جوان که تازه در درس او حاضر شده امرى قابل توجه و در خور تأمّل است.

    وفات

    میرداماد در اواخر عمر به همراه شاه صفى به زیارت عتبات به عراق عرب مسافرت کرد. در آن زمان عراق عرب در محدوده حکومت صفویان بود. آن بزرگوار در بین راه دچار بیمارى شد به‌طورى که جمعى او را در جایگاهى بر روى دوش مى‌بردند. شاه صفى خود سریعتر حرکت کرد و در نجف منتظر ورود میر شد. لیکن حکیم برجسته عصر صفوى در منزل ذى‌الکفل در نزدیکى نجف اشرف در سن هشتاد سالگى دیده از دنیا فرو بست و به جهان ابدى سفر کرد. سال وفات وى را 1041ق گفته‌اند.

    پیکر آن حکیم الهى را به نجف اشرف آوردند و شاه صفى به همراه سپاه به استقبال جنازه وى از نجف بیرون آمد و پیکر مطهّر او را با کمال احترام به نجف اشرف رسانیدند و در آستانه روضه حضرت على(ع) دفن کردند.

    آثار

    مرحوم میرداماد داراى تألیفات بسیارى است. آثار وى در زمینه‌هاى مختلف از جمله ادبیات عرب، اصول فقه، فقه، حدیث، رجال، تفسیر، ریاضیات، منطق، کلام و حکمت است. لیکن آنچه که در میان آثار وى غلبه دارد تألیفات آن بزرگ در زمینه حکمت و فلسفه الهى است. کتب، رساله‌ها، تعلیقات و مکتوبات وى به این شرحند:

    1. اثبات علم بارى
    2. اثبات ولايت خاصّه على(ع)؛ بدون استناد به دلايل عقلى
    3. اثبات سيادة المنتسب بالامّ الى الهاشم؛ در فقه
    4. اثنى‌عشريه؛ كه به نام «عيون المسائل» نيز خوانده مى‌شود.
    5. اجازات ميرداماد؛ شامل اجازه‌هايى كه مير به چند تن داده است.
    6. ادعيه
    7. الاربعة ايام؛ رساله‌اى در استدلال بر وجود ذهنى و در زمينه حكمت.
    8. الاعضالات و العويصات فى فنون العلوم و الصناعات؛ متضمن جوابهاى بيست مسأله دشوار از مسائل فقهى، كلامى، اصولى، رياضى و منطقى
    9. الافق المبين؛ در حكمت الهى.
    10. امانت الهى؛ (در تفسير آيه الامانة)
    11. الانموذج يا انموذج العلوم؛ در مسائل رياضى و حل آنها.
    12. الايقاظات فى خلق الاعمال و افعال العباد؛ در كلام و فلسفه
    13. الايماضات و التشريفات فى مسئلة الحدوث و القدم؛ شامل مباحث كلامى و فلسفى
    14. تأويل المقطعات فى اوائل السور القرآنيه؛ در تفسير
    15. رساله تحقيق مفهوم الوجود؛ در حكمت
    16. تشريق الحق؛ در منطق
    17. تعليقات بر اصول كافى؛ كه «رواشح السماويه» نيز خوانده مى‌شود.
    18. تعليقات بر من لايحضره الفيه شيخ صدوق(ره)
    19. تقدمة تقويم الايمان
    20. التقديسات؛ در حكمت الهى كه به نام «عرض التقديس» نيز خوانده مى‌شود.
    21. تقريظ بر شرح تقويم الايمان مير سيد احمد عاملى
    22. تقويم الايمان
    23. رساله توحيد
    24. التولّى و التبرى
    25. الجذوات؛ در حكمت. اين كتاب به فارسى و در توضيح علت عدم احتراق موسى(ع) در هنگام احتراق كوه طور تأليف شده است.
    26. الجمع و التوفيق بين رأى الحكميين فى حدوث العالم؛ در حكمت
    27. الجنة الواقعه و الجنة الباقيه
    28. جواب اميرابوالحسن فراهانى
    29. جواب السئوال فى تنازع الزوجين فى قدر المهر و تصديق وكيل الزوجة للزوج، كه بحثى فقهى است.
    30. جيب الزاويه؛ در علم مثلثات. امروز آن را سينوس مى‌نامند.
    31. حاشيه بر استبصار شيخ طوسى
    32. حاشيه بر الهيات شفا تأليف ابن سينا
    33. حاشيه بر تقويم الايمان
    34. حاشيه جمع و توفيق بين رأى الحكيمين
    35. حاشيه بر حاشيه شرح تجريد كه ظاهراً حاشيه بر حاشيه خفرى بر تجريد الاعتقاد است
    36. حاشيه بر رجال كشّى در علم رجال
    37. حاشيه بر شرح مختصر الاصول عضدى در علم اصول فقه
    38. تعليقاتى بر صحيفه سجاديه
    39. تعليقاتى بر كافى كلينى(ره)
    40. حاشيه بر مختلف الشيعه علامه حلّى در فقه
    41. الحبل المتين؛ در حكمت
    42. الحرز الحارز
    43. خطبه نكاحيه
    44. خطبه جمعه و جماعت
    45. خلسة الملكوت؛ در حكمت
    46. خلق الاعمال
    47. خُليعه
    48. درّة البيضاء
    49. دوازده امام
    50. ديوان اشراق؛ مجموعه اشعار مير به فارسى و عربى و به آن ديوان ميرداماد نيز گفته مى‌شود.
    51. ردّ اثبات الواجب
    52. رساله‌اى در ابطال زمان موهوم
    53. رسالة فى الجبر و التفويض؛ در علم كلام
    54. رسالة فى صيغ العقود؛ در فقه
    55. رسالة فى فنون العلم و الصناعات
    56. رسالة فى المنطق
    57. الرضاعيه؛ كه به نام ضوابط الرضاع نيز خوانده مى‌شود.
    58. السبع الشداد
    59. سدرة المنتهى
    60. شارع النجاة در فقه
    61. شرح حديث انما الاعمال بالنيّات
    62. شرح حديث تمثيل علىّ سورة التوحيد
    63. شرح نجات ابن سينا
    64. شرعة التسعيه؛ در حرمت به نام ياد كردن از حضرت قائم(عج) در زمان غيبت
    65. الصراط المستقيم فى ربط الحادث بالقديم؛ كه كتابى مبسوط در حكمت است
    66. صلوة الجمعه؛ در فقه
    67. علم الواجب؛ در حكمت
    68. قانون العصمة
    69. القبسات، در حكمت
    70. قضا و قدر
    71. قضبات
    72. اللوامع الربانيّة فى رد شبه النصرانية
    73. مخزن الاسرار؛ به نظم و در مباحث دينى و فلسفى است
    74. المناهج السّويّه
    75. ميزان التقادير
    76. نبراس الضياد فى تحقيق معنى البداء
    77. الوضوء و الصلوة
    78. خلة الملوك
    79. حاشيه بر رجال شيخ طوسى در علم رجال
    80. حاشيه بر رجال نجاشى در علم رجال
    81. رساله سدرة المنتهى؛ در تفسير
    82. رساله‌اى در اغلاط بهايى
    83. جواب استفتائات بيشمار

    و نامه‌هایى به اسعدالدین محمد پادشاه روم؛ اعتمادالدوله عباسى، شریف مکّه و مولى عبداللّه شوشترى.

    میرداماد بر نوشته‌هاى خود حواشى بسیارى زده به طورى که در بعضى از آنها حواشى به اندازه اصل متن یا بیشتر از آن مى‌باشد.

    از ویژگى‌هاى آثار میرداماد در حکمت اسلوب بسیار دشوار آن است و دشوارى سبک نگارش و اسلوب تألیف بر مشکل فهم مطلب افزوده است. نقل شده است که ملاصدرا شاگرد میر، وى را در خواب دید و از او سؤال کرد: «با این‌که مذهب من - در حکمت - از مذهب شما جدا نیست چرا مردم مرا تکفیر کردند اما شما را تکفیر نکردند؟» میرداماد در جواب گفت: «زیرا من مطالب حکمت را چنان نوشته‌ام که علما از فهم آن عاجزند و غیر از اهل حکمت کسى آن را نمى‌تواند بفهمد ولى تو مطالب حکمت را مبتذل کردى و به نحوى بیان کردى که اگر ملا مکتبى هم کتاب‌هاى تو را ببیند مطالب آن را مى‌فهمد. براى همین است که تو را تکفیر کردند و مرا تکفیر نکردند.»

    دلیل این‌که میرداماد مباحث حکمت را با اسلوبى دشوار و غامض مى‌نوشته دو امر مى‌تواند بوده باشد: اول همان که در نقل بالا آمده است. یعنى ترس از تکفیر کج‌فهمان و تحجّرگرایان؛ احتمال دوّم و قویتر آن است که وى با توسّل به این روش قصد آن داشت که مطالب حکمت و دقایق معرفت از دسترس افکار منحرف بدور باشد. وى بر این امر بسیار مصرّ بوده به‌طورى که براى قبول حضور شاگردى در حلقه درسش با او گفتگو مى‌کرده است.

    مرحوم میرداماد در پیگیرى این سبک و روش تا آنجا پیش رفت که امروز فهم تألیفات او در حکمت براى علما نیز مشکل است و به همین جهت نیز کتب و نظرات وى مهجور مانده است. در هر صورت خداوند متعال نیّت مؤمن را از عملش بیشتر دوست دارد.

    پانویس

    1. سال وفات وى را 1041ق گفته‌اند و سن او در هنگام وفات حدود هشتاد سال بوده بنابراین ولادتش در حدود سال 960ق بوده است)
    2. فوائد الرضويه، ص419؛ تاريخ عالم آراى عباسى، ج1، ص 146
    3. محقق كركى فقيه نامدار و مرجع برجسته عهد شاه طهماسب صفوى در پايتخت به سر مى‌برد و از موقعيّت اجتماعى و سياسى بسزايى برخوردار بود. به‌طورى كه شاه طهماسب در اواخر عمر، حكومت و احكام حكومتى را به وى تفويض كرد). در مورد زادگاه ميرداماد در هيچ يك از كتب شرح حال تصريح نشده جز در رساله «شرح حال علما و ادباى استرآباد» تأليف محمد صالح استرآبادى كه در عهد ناصرالدين شاه قاجار تأليف شده است. در اين رساله منشأ و محل ولادت ميرداماد استرآباد گفته شد، ليكن اين گفته ظاهراً ناشى از اضافه استرآبادى به نام ميرداماد است و صحيح به نظر نمى‌رسد. رجوع شود به رساله شرح حال علما و ادباى استرآباد كه در كتاب استرآبادنامه ص 140 درج شده است
    4. نقل از فوائدالرضويه، ص419
    5. رياض العلماء، ج5، ص43
    6. امل الامل، ج1، ص117
    7. آنچه درباره آن فقيه جليل آمده به تمامى برگرفته از كتاب احوال و اشعار شيخ بهايى ص 10-23 است
    8. امل الامل، ج1، ص110
    9. تاريخ عالم آراى عباسى، ج1، ص146
    10. همان كتاب و نيز در ريحانة الادب به اين مطلب اشاره شده است كه ظاهراً مأخوذ از عالم آراى عباسى است. (ريحانةالادب، ج3، ص 68)
    11. محبوب القلوب، نقل از مستدرك الوسائل، ج3، ص425
    12. تاريخ عالم آراى عباسى، ج1، ص146
    13. تاريخ سياسى و اجتماعى ايران، ص 242. در اين كتاب نيش قلم گزنده‌اى به سوى علما و قشر عالمان دينى آن عصر وجود دارد. مؤلف كتاب مانند برخى بر اين نظريه مردود است كه عصر صفوى بخاطر تضعيف تصوف و قدرت‌گيرى فقها عصر انحطاط ادبى و فكرى است. ص172و173
    14. ملاصدرا، ص 18، 42 و 57 ملل و نحل علمى بود كه در آن راجع به شناسايى اقوام و مذاهب آنها بحث مى شد
    15. تاريخ فلسفه در اسلام، ج2، ص445
    16. مقدمه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ج1
    17. از همين رو بود كه ملاصدرا پس از مهاجرت از شيراز به اصفهان، تفسير و فقه و حديث را نزد شيخ بهايى و حكمت را نزد ميرداماد تحصيل كرد
    18. ملاصدرا ص 58؛ رياض العلماء و فوائد الرضويه
    19. منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ص 7
    20. قصص العلماء، ص333
    21. اين نامه در كتاب شرح حال و آراء فلسفى ملاصدرا ص224 آمده است
    22. قصص العلماء، ص 333


    کتابنامه

    1. ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، عبداللّه افندى اصفهانى، تحقیق سید احمد حسینى، انتشارات کتابخانه آیت‌اللّه نجفى مرعشى(ره).
    2. امل الامل، شیخ حرّ عاملى، تحقیق احمد حسینى، مکتبة الاندلس، بغداد.
    3. قصص العلماء، میرزا محمّد تنکابنى، چاپ دوّم، انتشارات علمیه اسلامىه.
    4. روضات الجنات، محمدباقرموسوى خوانسارى، تحقیق اسداللّه اسماعیلیان، کتابفروشى اسماعیلیان.
    5. اعیان الشیعه، سید محسن امین، قطع رحلى، انتشارات دارالتعارف للمطبوعات.
    6. ریحانة الادب فى تراجم المعروفین بالکنیة و اللقب، محمّدعلى مدرس، انتشارات کتابفروشى خیام.
    7. مستدرک الوسائل، میرزا حسین نورى، قطع رحلى، کتابفروشى اسلامىه و مؤسسه اسماعیلیان.
    8. فهرست مشاهیر ایران، دکتر ابوالفتح حکیمیان، انتشارات دانشگاه ملى ایران.9- سلافة العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى، مکتبة الرضویه.
    9. تاریخ فلاسفه ایرانى، على اصغر حلبى، چاپ دوّم، کتابفروشى زوّار.
    10. احوال و اشعار شیخ بهایى، سعید نفیسى، چاپخانه اقبال، تهران 1316.
    11. الشواهد الربوبیه فى مناهج السلوکیه، صدرالدین شیرازى، تعلیق و تصحیح جلال‌الدین آشتیانى، چاپ دوّم، مرکز نشر دانشگاهى.
    12. استرآباد نامه، به کوشش مسیح ذبیحى، چاپ دوّم، انتشارات امیرکبیر.
    13. منتخباتى از آثار حکماى الهى ایران، تصحیح و تعلیق جلال‌الدین آشتیانى، چاپ دوّم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى.
    14. ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامى، هانرى کربن، ترجمه ذبیح‌اللّه منصورى، سازمان انتشارات جاویدان.
    15. تاریخ فلسفه در اسلام، میان محمّد شریف، ترجمه فارسى، مرکز نشر دانشگاهى.
    16. دیوان میرداماد، به اهتمام میرزا محمود شفیعى، مطبعه سعادت.
    17. شرح حال و آراء فلسفى ملاصدرا، جلال‌الدین آشتیانى، چاپخانه خراسان.
    18. میزان الحکمة، محمّد محمدى رى شهرى، چاپ دوم، مکتب الاعلام الاسلامى.
    19. فوائد الرضویه، شیخ عباس قمى، کتابخانه مرکزى.
    20. تاریخ عالم آراى عباسى، اسکندربیگ ترکمان، کتابفروشى تأیید.
    21. تاریخ سیاسى و اجتماعى ایران، ابوالقاسم طاهرى، شرکت سهامى کتاب‌هاى جیبى، چاپ دوّم.

    وابسته‌ها